هرچند نبینی تو ولی ملت ایران ..شیریست که بر پرچم خورشید نشان است
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

سرنوشت شرم آور بازوبند کهن پهلوانی ایران در جمهوری اسلامی



 سنت کهن بستن بازوبند پهلوانی بر بازوان قهرمانان کشتی ایرانزمین سابقه ای به قدمت صد ها سال دارد و  نام ۲۰ پهلوان صاحب بازو بند از سده هفتم هجری تا دوران معاصر ثبت شده است. از سال ۱۳۲۳ شمسی تا کنون هم ۲۳ قهرمان کشتی ایران به افتخار بستن بازوبند پهلوانی رسیده اند گرچه تنها در چند سال گذشته بوده است که ارزش معنوی این عنوان لوث شده است.

 در تمام این سالهای دراز، محمود احمدی نژاد تنها رهبر سیاسی و قدرتمداری بوده است که بازوبند پهلوانی را بر بازوی خود می بندد (بدست معاونش) و به چنین عنوانی بی حرمتی می کند. سنتی که پس از او هم تکرار شد و استاندار گیلان هم جسارت تصاحب آن را می کند (عکس بالا). سنت شکنی ها تمام نمی شود و برای نخستین بار در سال ۱۳۸۷، در یک سال بازوبند به دو کشتیگیر داده می شود بدون اینکه حتی به مصاف هم رفته باشند (منبع +)!

 غمبار تر،  سرنوشت یکی از پهلوانان صاحب عنوان و دارنده بازوبند پهلوانی سالهای اخیر است که از سر مشکلات فراوانی که دیگر قهرمانان ورزشی ایران هم دچار هستند، به کشوری دیگر پناهنده شده است (منبع +). 

اتفاقات شرم آوری که نشان می دهد تا چه اندازه نشان پهلوانی ارج و قرب خود را در اجتماع امروز ایران از دست داده است و البته گناهش تنها بر دوش دولتمردان جمهوری اسلامی است.

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

زلزله آذربایجان و اجلاس عدم تعهد



جمهوری اسلامی، کمک های صلیب سرخ جهانی برای زلزله زدگان آذربایجانی را رد می کند (منبع +)...  آیا این سرباززنی از دریافت کمک های انسان دوستانه به دلیل سرپوش گذاشتن بر بحران های درون کشور و مقتدر نشان دادن حکومت برای برگزاری اجلاس عدم تعهد است؟!

تا  امروز بیش از ۲۵۰ هموطنم زیر آور مانده اند و هزاران خانواده، بی سرپناه و آواره و عزاداراند. زلزله ۶.۲ ریشتری که باید تنها  خسارات محدودی به جای می گذاشت، کشتار کرد و صد ها قربانی گرفت. 

دور از وطن، سرنوشت ما دیدن و شنیدن از مصیبت های مداوم بر خانه پدری است و تنها نظاره کردن!

کاش چاره دیگری می بود...

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

علی‌ دایی; از نداری تا نشستن بر برج عاج!


شهرت علی‌ دایی از یک فوتبالیست مطرح و آقای گل جهان بودن برای ایرانیان بالاتر است. "علی‌ دایی" نه تنها نام یک اسطوره‌ ورزشی است که تبدیل به سمبلی‌ از شجاعت و قهرمانی و میهن پرستی‌ شده است.

چه بارها که ملیونها ایرانی‌ امیدشان به او بود که با تنی مصدوم و سری باندپیچی‌ شده برای تیم ملی‌ ایران پیروزی رقم زند و برای ملتی شادی به ارمغان بیاورد.

دیر از فوتبال کنار رفت و پایان خوشایندی برایش نبود.  به او ظلم و بد رفتاری شد و کسانی‌ به سبب چند بازی بد تیم ملی‌ (در زمان مربیگری اش) فحاشی کردند و شیشه های  فروشگاهش را شکستند. البته مغرض و افراطی همه جان هست و طعم تلخ این بی‌فرهنگی ها را امثال "علی‌ پروین" هم چشیده اند.

بازی در تیمهای بزرگ فوتبال اروپا علی‌ دایی را متمول ساخت و شم بالای اقتصادیش او را جز ثروتمندان پایتخت کرد تا اینکه راهش حتی به اتاق بازرگانی هم باز شد. حتی اگر بگوییم که در فوتبال ایران حرف اول را هم نمی‌‌زد آنقدر جایگاه مهمی در فیفا داشت که می‌‌توانست از فدراسیون فوتبال کشورش هم برای دستمزد خود شکایت کند و حرفش را به کرسی نشاند.

بله! او به هر چه می‌‌خواست رسید و دیگر آن جوان فقیر اردبیلی نبود که برای رفتن به تمرین پشت وانت سوار شود و دوران دانشجویی خود را با نداری در دانشگاه شریف به پایان رساند. امروز دستمزد علی‌ دایی میلیاردی است و شهره است و معروف، گرچه تمام اینها مغرورش کرد و چهره‌ای پرنخوت از او به وجود آورد. خودبینی و غرور روزافزون علی‌ دایی از او مستبدی ساخت که به خود اجازه می‌‌دهد یقه خبرنگاری را به جرم پرسشگری بگیرد و از جلسه مصاحبه اش بیرون اندازد! (از ویدیو زیر ببینید)

امروز خبر تصادف رانندگی‌ شدید علی‌ دایی را شنیدیم. خطر جانی از کنار گوش او گذشت و واژگونی خودرویش تنها جراحتی سطحی در پی‌ داشت. برای او آرزوی سلامتی‌ می‌‌کنم و امید دارم که این حادثه تکانی به او دهد و او را از برج عاج خود ساخته اش خارج کند.

لینک نوشته در وبسایت بالاترین



پی‌ نوشت- دوست عزیزم آلفرد، در بالاترین به من یادآوری کرد که در مورد مغرور بودن علی‌ دایی نباید به این ویدیو استناد کنم. دلیل آلفرد که به نظر منطقی‌ می‌‌آید را عیناً اینجا بازنوشت می‌‌کنم:
آدمهای کثیفی تو فوتبال ایران هستند. به خصوص این کنفرانس های خبری تا حالا ماجرا زیاد داشته، نه فقط دایی، بلکه برای قلعه نوعی، مایلی کهن و غیره هم مشکل ایجاد کرده اند. بعضی وقتها یک فرد غیر خبرنگار را عمدا داخل کنفرانس خبری می فرستند تا به سوالهای جهت دار مربی شکست خورده که معمولا هم از وضع روحی مناسبی نیست را عصبی کنند تا برای تیم حاشیه درست کنند. این جور حرکتها برنامه ریزی شده است. وگرنه سرمربی یک تیمی که اصلا نه سر پیاز هست نه ته پیاز و کارت خبرنگاری هم نداره برای چه باید بیاید در کنفرانس خبری و از مربی تیم بازنده سوال کنه چرا شما با دستیارهات مشورت نمیکنی؟! معلومه که برنامه ریزی شده و هدفدار هست این رفتار. 

این فرد اصولا نبایستی وارد کنفرانس خبری میشده است. تنها خبرنگارانی که کارت خبرنگاری دارند می توانند وارد اتاق کنفرانس شوند. به نظر من عکس العمل دایی هوشمندانه و مناسب بود. سوال این فرد کاملا جهت دار بود، من هم اگر بودم به این فرد می گفتم اصلا او کیست، از کدام خبرگزاری است و چرا کارت خبرنگاری ندارد.

گرچه به نظر من باز هم این توجیه ۱۰۰% برای این شکل رفتار نیست!

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

وحشت جهان از اقتدار ایران در مانور اقتدار!- طنز

چند مقایسه ساده از عکس‌های مانور اقتدار که به تازگی و برای بالابردن آمادگی دلاوران ارتش و سپاه جمهوری اسلامی در فتح تنگه هرمز و به خاک مالیدن پوزه کشورهای برادر و مسلمان (سابق) انجام شد، برتری محض ارتش اسلام در برابر سپاه کفر آمریکا و همپیمانان اش را به روشنی نشان می‌‌دهد!
دلاورمردن ارتش ایران مجهز به آخرین  تکنولوژی‌های دوربین‌های دوچشمی (خریداری شده از فروشگاه‌های مجاز سلاح در تهران


۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

یادت می آید سه ماه پیش رضا پهلوی ما را شریک نامه اش کرد؟او را در میانه راه تنها گذاشتیم!

سه ماه پیش را می گویم!

یادت می آید به او گفتیم که سکوت مرگباری حاکم شده و وظیفه توست که حرکتی کنی و ساکت ننشینی؟ 

یادت هست که به ما گوش فرا داد و حرکت کرد و پیش نویسی را برای شکایت بر علیه خامنه ای همراه با ما نوشت؟‌

نامه ای که با ذوق و شوق همه ما با هم در همین بالاترین همراه با او تنظیم کردیم تا کمکی به زندانیان سیاسی برسانیم؟‌ نامه ای که همه ما گمنامان شریک آن بودیم ؟ نامه ای که آن را نقد کردیم و ساختیم؟

زمانی که گفتیم وقتی یک کلمه کلیدی ملتی را متحد می کند؟ کاری که رضا پهلوی انجام داد به خواست تو بود. تو بودی که از او خواستی حرکتی کند در این سکون خفقان آور و در زمانی که یارانمان در بند هر روز نا امید تر از دیروز می شدند و دنیا داشت ما را فراموش می کرد! 

آنهایی که آن زمان سکوت کردند٫ و آن زمان حتی این حرکت را جدی نگرفتند٫ همان ها ٫ حالا که آن نامه جدی شده ٫ پیدایشان شده. دارند او را متهم می کنند...

ادامه این نوشته را از وبلاگ "یک راه دیگر" بخوانید.

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

درد دل‌...

زمانه‌ای هست ها... مردمانی که ایرانی‌ بودن خودشان را فراموش کردند و از حمله به خاک کشورشان حمایت می‌‌کنند. می‌‌خواهند که کشورشان بمباران شود و نیروی خارجی‌ - مثلا ناتو- به ایران بیایند .دلایل‌شان هم بسیار است و ولی‌ چه توجیه‌های بی‌ منطقی‌! دختری مصری تمام برهنه می‌‌شود و اغواگرانه عکس‌های سکسی خود را در اینترنت می‌‌گذارد و بت عامهٔ مردم و روشنفکرانمان می‌ گردد. سوت و کف می‌‌زنند و برخی‌‌شان هم هیجان زده عمل بی‌ ثمر آن دختر را تکرار می‌‌کنند.

همه شده سر و کله زدنمان! آن یکی‌ لینک‌های خودش را را در "بالاترین" می‌‌گذارد و مریم- مریم می‌کند. دیگرانی شاهنشاه و اعلی حضرت می‌‌گویند و یا گذشته و آینده را محدود به رهبران سبز خود می‌ دانند. یکی‌ جمهوری خواه است و یکی‌ کمونیست و یکی‌ هم طرفدار جمهوری اسلامی البته. هیچ کدام هم گوشی شنوا ندارند و بجز خود کسی‌ را نمی‌‌بینند. غمبار تر گروهی اند که راه حل را در جدا شدن پاره‌های باقیمانده ایران زمین می‌‌دانند.

سال ۲۰۱۱ میلادی است و ۲۵ قرنی هم می‌‌شود که در سرزمین پارس، اعلامیه حقوق بشر نبشته شد و در این روزگار هنوز دین و مذهب مساله مان است و انگیزه دعوا و مرافعه و نتوانستیم آن را در پستوی خانه‌هایمان نهان کنیم!

گاهی‌ می‌‌اندیشم که شاید نوشتن و نوشتن بی‌ ثمر است. راستش را بخواهید ناامیدم و آینده‌ای روشن را نمی‌‌بینم. فرض می‌‌کنم که جمهوری اسلامی برود؛ که خواهد آمد؟ که هر کس آید باز هم همان است و تفاوتی‌ ایجاد نمی‌‌شود که همه خود را می‌‌بینند. افکار دگم را همه دارند و انگار "اپیدمی" است و البته خود نمی‌‌دانند!

بله! ننوشتن و خاموش بودن هم هنری می‌‌خواهد که انگار به آن رسیده ام...و شاید بهتر است بگویم سوختن و ساختن و تنها ناظر بودن.

زنان بسیجی‌ کیف به دست در رژه نظامی!

شکم‌های برآمده ژنرال‌های ایرانی‌ به کنارباشد. چفیه سردار که نشان‌هایش را هم پنهان کرده است به کناری دیگر؛ کیف و کفش‌های زنانه و رنگ و وارنگ بانوان بسیجی‌ پیچیده شده در چادر ملی‌ را دریابید!!

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

دوستِ دختر بودن شرم ندارد! نهال عاشقی بود که دوری بهنام را تاب نیاورد...



می‌ گویند که کم نیستند کسانی‌ که از شنیدن واژه "دوست دختر" چندششان می‌‌شود. می‌‌فرمایند که نهال را دوستِ دخترِ بهنام ننامیم که آبروی بازماندگانش می‌ رود (از اینجا +)!

داستان از همانجا آغاز شد که در جمهوری اسلامی و صدا و سیمایش، دوست دختر و پسر را نامزد و همسر و حتی برادر و خواهر کردند. دوستی‌ از جنس مخالف داشتن تابو شد و همه‌چیز به نهان و دور از چشم رفت. سال به سال هم انگار خوی ما بیشتر با الزامات اسلامی رژیم اخت گرفت و دوستی های اینچنینی هم زیرزمینی شد و اسرار نگفتنی.

خانم مسیح نژاد عزیز! همان وبلاگ آن دختر نگون بخت را بخوانید و واژگانش را دریابید. ماجرا‌ پیچیده نیست! دوستِ دختر و پسری بودند و همدیگر را دوست داشتند و بدون اینکه آیه ای عربی‌ هم بر آنها خوانده شود دستِ همدیگر را می‌‌گرفتند و عشق بازی‌ می‌‌کردند. چرا عشق و عشق بازی را باید گناه بدانیم؟ نه! دوست نبودند و عاشق و دلداده بودند و دوست دختر و پسر و نه من از شنیدن چنین واژگانی "چندش"‌ ام میشود و نه هر کسی‌ که فکرش در بند تعلیمات رژیم نباشد.

خودِ بهنام داستان غم انگیزی دارد که شنیدنش هم تلخ است (از اینجا بخوانید).  نوشتن درباره بهنام و نهال سحابی سخت است و دانستن حال و احوال خانواده‌های داغدار‌شان هم کار آسانی‌ نمی‌‌نماید.

یادشان گرامی‌ باد. 

لینک نوشته در وبسایت بالاترین

به این یه ذره نهال!


دیر از گوش های غلیظم چکیدی. کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه

به نشاط

به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…

به این یه ذره من ِ از بهنام مانده به پنجشنبه هایمان…


دوست، دوست دخترِ بهنام گنجی یا هر که بوده است دست به خود کشی‌ زد و جان عزیزش را تباه کرد. خودِ بهنام داستان غم انگیزی دارد که شنیدنش هم تلخ است (از اینجا بخوانید).  نوشتن درباره بهنام و نهال سحابی سخت است و دانستن حال و احوال خانواده‌های داغدار‌شان هم کار آسانی‌ نمی‌‌نماید.

یادشان گرامی‌

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

نه فرشید منافی عزیز! رضا رویگری به این آسانی بخشیده نمی‌‌شود...



مصاحبه‌ای از رضا رویگری در رادیو پس فردا پخش می‌‌شود که می‌‌گویند حتی مارلون براندو نیز از  بازی در بعضی‌ فیلمهایش راضی‌ نبود و ایشان نیز چنین اند. سپس اضافه می‌‌کنند که مردم، ایشان را به "کیان ایرانی‌" ببخشند. فرشید منافی- مجری رادیو پس فردا- هم از قول تمام ملت ایران می‌‌گویند که ایشان بخشیده شدند!


ولی‌ من به عنوان یکی‌ از ملت ایران رضا رویگری "ها" را نمی‌‌بخشم.


عجیب است که ایشان چطور بازی در فیلم اخراجی‌ها به کارگردانی باتوم به دست سابق مسعود ده‌نمکی را تنها یک اشتباه ساده می‌‌دانند.  آیا مارلون براندو نیز چون ایشان در یک فیلم به معنی‌ واقعی‌ کلمه "ضدّ ملی‌" و به کارگردانی چماقداری شهره بازی کرده بود؟! ایشان حتی به طور صریح از فیلم اخراجی‌ها نام نمی‌‌برند و شهامت اعتراف این را ندارند که بگویند در بحبوحه جنبش سبز، با همکاری دیگر دوستان بازیگرشان جنبش آزادی خواهی‌ مردم ایران را به سخره گرفتند.

یورش پلیس و قتل دخترِ جوان، نسل های سوخته ما ایرانیان و یک تجربه شخصی‌


باز هم نمونه‌ای دیگر. دفعه پیش پسری جوان بود که در فرار از"حمله"  نیروی انتظامی  به یک پارتی از بلندی افتاد و جوانمرگ شد و اینبار هم سرنوشت دختری جوان گشت. نیروی انتظامی از جنایت خود به عنوان حمله به یک پارتی "شیطانی" یاد می‌‌کند و خود را مستحق می‌‌داند (از اینجا بخوانید)! نوشتن و خواندن این سطور آسان می‌‌نماید و شاید نتوانیم حال و روز آن خانواده‌ای را درک کنیم که دخترشان چنین بی‌ دلیل جان باخت.

پنداری جوانان ایران زمین محکوم به مرگی تدریجی‌ اند؛ یک ماه در سال که نه حتی می‌‌توانند در خیابان بیاشامند و بخورند و به آبتنی روند و دو ماه در سال باید عزا بگیرند و سوگواری کنند و در مابقی سال هم از هر تفریحی محرومند. اگر تفریحی هم باشد که زیرزمینی شده است و به فساد هم کشیده می‌‌شود. گویی که پسران و دختران ایرانی‌ بغیر از تمام عالمیان اند که می‌‌توانند بی‌ ترس از زندگی‌‌شان لذت برند.

همه چیز ممنوع است! که حتی نتوانی صدا ضبط ماشینت را بی‌ دلهره بلند کنی‌ یا سگت را برای گردش به خیابان بری. تفریح جوانان در نبود هیچ مرکز تفریحی تنها به خوردن و یک رستوران محدود شده است که تازه آن هم بی‌ قوانینِ اجباری نیست. یک قلیان مانده بود که آن را هم ممنوع کردند!

و این تازه آغاز ماجراست و وقتی‌ آن دختر یا پسر جوان به سن دانشگاه رسید و پدر و مادرش به خارج از کشور فرستادنش، به‌ یک باره خود را در دنیایی دیگر می‌‌بیند و کم پیش می‌‌آید که در همان ابتدا دست به ماجرا‌جویی نزند و چندین سال عقده را خالی‌ نکند (و خود از نزدیک شاهد بسیاری‌شان بودم).

باری، از پلیسی‌ که با خودرویش از روی معترضین رد می‌‌شود و یا آنها را از بالای پل به پایین می‌‌اندازد هم بیشتر انتظاری نیست و آن دختر بینوا حق داشت که بترسد و فرار کند که اگر دستگیر می شد خدا می‌‌دند که چه سرنوشتی نصیبش می‌‌گشت.

شخصا تجربه ای مشابه دارم ولی‌ پایان ماجرا‌ برای من به گونه‌ای دیگر بود. در مهمانی (تولد) دوستی‌ و به قول برادران ارزشی محفلی "مختلط" بودم و البته الا یا ایها الساقی. پاسی از نیمه شب گذشته بود، برادران وظیفه شناس پلیس به جلوی در آمدند و خواستند که با زور وارد شوند. دوستانم را دیدم که دختر و پسر از لبهٔ باریک دیوار (طبقهٔ دوم) فرار کردند و مخفی‌ شدند. من و چند نفری هم که لابد شهامتش را نداشتیم و یا حس و حالش را به حالت تسلیم در را باز کردیم و ولی‌ ماجرا‌ برایمان ختم بخیر شد. بله! پلیس فاسد و رشوه گیر ایران که در ازای مبلغی از ورود به خانه صرفِ نظر کرد.

نسلی سوخته ایم که جوانی‌ مان را به باد دادند و برای بسیاری  و از جمله آن دخترِ مقتول، آینده اش را هم تباه کردند.

* عکس از

لینک نوشته در وبسایت بالاترین

نبود یک انسجام ملی‌ در جلوگیری از تخریب خانه پروین اعتصامی


چند روزی بیشتر به تخریب خانه پروین اعتصامی نمانده است (از اینجا بخوانید). مالکانش، حکم ساخت مجتمع تجاری را در آنجا گرفته اند و پیشتر هم آن اثر تاریخی‌ را از ثبت دیوان عدالت اداری خارج کرده بودند.

می‌دانید گناه بر عهده کیست؟ بر عهده خود ما که نمی‌‌توانیم برای کوچکترین هدفی‌ دور هم جمع و متحد شویم. اگر همان زمان که می‌‌خواستند یک برج تجاری در حریم نقش جهانِ اصفهان بسازند مردم همپیمان می‌‌شدند که به خرید از آن مرکز نروند و یا حتی اگر مردم اصفهان استفاده از مترویی که بخواهد سی‌ و سه پل‌ اشان را خراب کند تحریم می‌‌کردند، امروز شاهد نبودیم که تیشه بر دارند و معدود آثار گرانبهای تاریخی‌ باقیمانده مان را نابود کنند!

لینک نوشته در وبسایت بالاترین

با فرهنگ ترين ملت جهان

برای توصيف با فرهنگ ترين ملت جهان نياز به کلمات زيادی نيست. من همين الان با چند جمله به شما ثابت می کنم که ما با فرهنگ ترين ملت جهان هستيم:

۱- موقع تماشای فوتبال، اگر بازی را ببازيم، رکيک ترين فحش ها را نثار بازيکن و مربی خودی، و اگر ببريم، نثار بازيکن و مربی و تماشاگر غيرخودی می کنيم.

۲- موقع تصادف رانندگی ضمن حواله کردن انواع و اقسام فحش های خواهر و مادر، دست مان به هرنوع وسيله و ابزاری برای هجوم يا دفاع می رود. مثلا قفل فرمان، وسيله ای دو منظوره است که هم برای جلوگيری از دزدی و هم برای کوبيدن تو سر راننده ی خطاکار به کار می رود. کسانی که بيشتر در خيابان ها تردد می کنند برای دعوا مرافعه های احتمالی وسايل خاص، مانند قمه، چاقوی ضامن دار، خنجر و غيره در اتومبيل می گذارند تا فرهنگ درخشان ما بهتر متبلور شود.

۳- با لذت و شوق بسيار به تماشای فيلم های عروسی، جشن تولد، ميهمانی و پارتی نه متعلق به خودمان، که متعلق به ديگران می نشينيم.

۴-...

تمام نوشته ف‌‌. میم سخن از وبسایت گویا

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

روز جهانی صلح در بیست و یکم سپتامبر را دریابیم


چقدر از روز صلح می دانید؟ روز بیست و یکم سپتامبر، به همت یک جوان پرشور، توسط سازمان ملل به عنوان روز صلح در نظر گرفته شده است، برای دانستن اثرگذاری این روز، کافیست توجه کنیم که حتی طالبان نیز به آن وفادار مانده اند و و به دلیل صلحی یک روزه ای که برقرار شده است، یک و نیم میلیون کودک افغان، به یمن این روز از نعمت واکسن برخوردار شدند.

این وظیفه ما وبلاگنویسان است که این روز را پاس بداریم و توجه همه را به آن جلب کنیم.

روز صلح توسط مستند ساز بریتانیایی و جرمی گیلی در سپتامبر 1999 بنیان نهاده شده است. آرمان این بنیاد خیریه این بوده است که جنگ را در تمام دنیا برای یک روز در سال، متوقف کنند.

در هفتم سپتامبر 2001، تلاش های این گروه به ثمر نشست و سازمان ملل بیست و یکم سپتامبر هر سال را طبق قطعنامه ای روز صلح نامیده است.

همه ساله در این روز، هنرمندان و موسیقی دانان به برگزاری کنسرتی بزرگ اقدام می کنند. شرکت های بزرگی چون اسکایپ، کوکا کولا و پوما به جهت حمایت از این روز، اسپانسر تبلیغاتی این کمپین هستند.

جرمی گیلی ، از سال 1998 با تمام توان تلاش کرده است که با کمک سازمان های غیر دولتی و دانشجویان و نمایندگان دولت ها، به نشر این ایده بکوشد و اکنون این زحمات او به ثمر نشسته است.

در سال 2006 این تلاش ها چهره خود را خوب نشان داد، در میانه جنگ داخلی به مدد این روز صلح، کمک رسانان بین المللی موفق شدند که به قسمت جنوبی و جنگ زده سودان، غذا برسانند، در سال 2007، بیش از یکصد میلیون نفر در سرتاسر دنیا، در برگزاری این روز، همیاری نمودند. در افغانستان و در پی اینکه طالبان به این روز وفادار ماندند، نیروهای بین المللی موفق شدند که بیش از یک میلیون و چهارصد هزار کودک را واکسینه کنند.

شخصیت های بزرگی چون عالیجناب دالایی لاما و یا سیاستمدارانی چون کوفی عنان و یا دبیر کل اتحادیه عرب یا نخست وزیر اسراییل نیز جز حمایت کنندگان از این روز هستند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

تفسیر یک ویدیو- ضرب و شتم توسط پلیس در زمین فوتبال و عکس العمل مردم

 آن شکل که می‌‌شد از ویدیو فهمید، یکی‌ از تماشاچی‌ها به میان زمین فوتبال می‌‌آید و پلاکاردی را بالا می‌‌گیرد.چهار پلیس به سوی او یورش می‌‌برند و بر زمین می‌‌اندازنداش. یکی‌ از نیرو‌های ویژه، با باتوم خود و بی‌دلیل ضرباتی به فرد خاطی‌ می‌‌زند که هیچ نیازی به آن کار نبود. همین قساوت بیش از نیاز پلیس، بازیکنان و تماشاچیان را به مقابله بمثل وا می‌‌دارد و آنچنان چهار پلیس را زدند که نقش بر زمین شدند. جالب است که حتی پلیس‌های دیگر هم فرار می‌‌کنند و کاری از ایشان بر نمی‌‌آید.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

زیاده روی‌ و افتادن از این سوی پشت بام!


غروبی سرد بود و تنها پای آرامگاه کورش بزرگ ایستاده بودم، مستان از شکوهی که هویت‌ام می‌‌داد و سربلند‌ام می‌‌ساخت. اسکناسی به تنها نگهبان آنجا دادم و با اشتیاق و احترام بالایش رفتم. نمی‌‌گویم قدرتی‌ نامریی را آنجا حس کردم و به خلسه رفتم که تنها جذبه و شکوهش مرا "گرفت".

دسته گٔل‌ام را در اتاقک مانندی که در بالای مقبره بود و بقایای شمع های خاموش شده و گلهای پژمرده‌ هم آنجا بودند گذاشتم. بر مزار مردی بودم که سرزمینی بزرگ را زیرِ نگین فرمانروایی خود داشت و نخستین منشور حقوق بشری را نوشت که ۲۵ قرن پس از او، جهانی‌ ستایشش می‌‌کنند.

ادای احترام به گذشته و افتخارات تاریخی‌ سرزمینم را همیشه تحسین کردم و به آن بالیدم. از سویی دیگر، دیدن افراط و تفریط برخی‌ از هم میهنان آزارم می‌‌دهد. بحث را به دراز نمی‌‌کشم و به گفتن این اکتفا کنم که بر خاک افتادن و پا بوسی و دست بوسی برای هیچ انسانی را شایسته نمی‌‌بینم و حتی اگر آن فرد، فخر ایرانیان و زمان "کوروش بزرگ" باشد.

پینوشت- دوستان تذکری دادند که بالا رفتن از مقبره، کار جالبی نبوده است و حرفشان را می پذیرم!

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

زنی بود بر سان گردی سوار ......همیشه به جنگ اندرون نامدار (برای هیلا صدیقی)


چهار ماه حبس برای شعر گفتن. چهار ماه به بند شدن تنها برای بیان عقیده. همانکه رییس جمهوری کودتا گفت در ایران کسی‌ برایش به زندان نمی‌‌افتاد! هیلا صدیقی در صفحه فیسبوکش می‌‌نویسد: "فردا صبح، شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب، من و ایمان قلبی و قاضی و اتهام و خدای ناظر و دعای خیر شما... ". دعا را باور ندارم و با اینحال برایش آرزوی سلامتی‌ دارم. نمی‌‌شود از آرزوی پیروزی و سربلندی برای او گفت که همین حال هم به آنها رسیده است و امثال من باید در برابرش کمر خم کنیم...

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

گزارشی از اتاق جنگ ارتش سایبری


گزارشی از اتاق جنگ ارتش سایبری...طنز است و به این زبان چنان می‌‌شود گفت که به بسیار جد نمی‌ توان مفهومش را رساند...نوشته بسیار جالبی‌ است که باید اهمیت اش داد و به راستی گرفتش!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

هیچ...هیچ...هیچ...


دستم به نوشتن نمی‌ رود...خبر ضرب و شتم هاله سحابی و کشته شدنش در مراسم ختم پدرش آمده است..نه! باور نمیکنم. نمی‌ توانم بنویسم....این ایران است؟ این مملکت من است؟ این ایرانی‌ است که همیشه با غرور خود را از آنجا می‌ دانم؟ به کجا رسیدیم و به کجا رسیدند؟ نه! نمی‌ توانم باور کنم..این حقیقت ندارد! این یک کابوس است و بیدار می‌ شوم شاید...من خوابم شاید،،،شاید همه خوابیم،،،خوابی‌ که دیگر طولانی شده و انگار برخواستنی ندارد...     


نفرین،،،نفرین به این بی‌ آزرمی،،،گرچه بی‌ آزرمی واژهٔ کم مایه ایست برای توصیف این جنایت...