هرچند نبینی تو ولی ملت ایران ..شیریست که بر پرچم خورشید نشان است

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

حکایت صادق هدایت از سربریدن مرغان (بخوانید مردم ایران!) در قفس


 ... آن مرد مرغ فروش با سبدش شبیه یک نیمه استوانه است، ایستاده. پنج یا شش تا مرغ توی سبد است. هروقت یک مشتری از راه می‌‌رسد، او در سبد را باز می‌‌کند، از توی آن یک مرغ در می‌‌آورد و گلویش را می‌‌بُرد. مردم ایران درست مثل این مرغ ها هستند. آنها کنار هم با خیال راحت زندگی‌ می‌‌کنند، اصلا هم به فکر خطر نیستند. شاید گرسنه باشند، شاید تشنه باشند، اما به هر صورت به زندگی‌ ادامه می‌‌دهند. بعد یکی‌ از آنها را می‌‌گیرند و بقیه وحشت می‌‌کنند و سر و صدای زیادی راه می‌‌اندازند، قدقد، قدقد، قدقد. 

برای مرد مرغ فروش فرقی‌ نمی‌‌کند که کدام یک را بگیرد، مرغ‌های دیگر هم متوجه نمی‌‌شوند که دارند سر مرغ‌ی که ناپدید شده را می‌‌بُرند، و بموقع نوبت آنها هم می‌‌رسد. مرغ‌ها پس از مدت کوتاهی دوباره آرام می‌‌گیرند و به زندگی‌ معمولشان بر می‌‌گردند، تا اینکه دفعه بعد مرد دستش را توی سبد می‌‌کند و یکی‌ دیگر از آنها بیرون می‌‌کشد. وضع ایران هم همینطور است. یک دیکتاتور وارد صحنه می‌‌شود، عده‌ای از مردم را می‌‌کشد. سایر مردم مثل مرغ ها، توی خیابان راه می‌‌روند، احساس آرامش می‌‌کنند، غافل از اینکه آنها نیز محکوم می‌‌شوند*

 این را صادق هدایت ۶۰ سال پیش گفت ولی‌ حکایتی بود که تجسم نسل‌های پیشین و امروز ایرانیان است. سرنوشتی است که ایرانیان در اسارت جمهوری اسلامی دارند و دور از دسترس رژیم و در دنیای آزاد مجازی هم آن را برای خود رقم می‌‌زنند;  قفس طلایی می‌‌سازند و دیگرانی را به خاموشی می‌ برند.

من داریوش، نمی‌‌خواهم یک مرغ- شهروند باشم؛ از آزادی بیان و اندیشه حتی برای مخالف خود دفاع می‌‌کنم که این شرط دموکراسی و آزادی خواهی‌ است.

* نقل شده از کتاب خون و نفت (تالیف منوچهر فرمانفرماییان)

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

در ستایش آزادی بیان



این نوشته در وبسایت بالاترین فیلتر (سانسور) شد

فغان داریم از سانسور اندیشه و فکر در جمهوری جور و ظلم اسلامی، معترضیم به جفا و تبعیضی که به نسل‌های گذشتمان می‌‌رفت، ناخشنودیم از بی‌ عدالتی‌ها و تبعیض‌هایی‌ که نصیب همیشگی‌ ادوار ایرانیان بوده است. در سر، آرزوی آرمان شهری داریم که نه دهانی‌ ببویند که دوست داشتن‌ها را گفته باشد و نه قلمی بشکند به آن گناه که به واژگانی ناچسب برای دیگری آمده باشد.

 به فردای آزاد ایران می‌‌اندیشیم و خیال زندگی نو در جامعه‌ای متفاوت در سر داریم و خود را لایق آن می‌‌دانیم که آزاد بیاندیشیم، که حق ما از زندگی‌ همانقدر است که همه دارند. ولی‌ اما مگر خود ما اندکی‌ به قواعد آن جامعهٔ در آرزو‌مان پایبندیم؟

در اندیشه مان آرزوهای بزرگ است و در دل‌ امید‌های زیاد از روزی که به آزادی کامل رسیم ولی‌ با این حل خود "دیکتاتور"های کوچکی هستیم که همان موهبت‌ها را تنها برای خود و همفکرانمان می‌‌خواهیم. 

دردآوراین که ایرانیان در دنیای امروز که مرزها برداشته شده است و اطلاعات و اخبار به ثانیه‌ای به گرداگرد این دهکده جهانی‌ می‌‌رود، هنوز به فرهنگ عالی‌ استفاده از ابزار فرهنگی‌ و رسانه‌‌های آزاد نرسیده اند; در همین دنیای مجازی و خارج از اختیار رژیم چون خلاف رای آنها سخنی عرضه شود، چماق تهدید بر می‌‌دارند  و سانسور می‌‌کنند و قلم‌ها می‌‌شکنند.

می‌ اندیشم که پیش از آنکه در فکر ساقط کردن رژیم باشیم، خود به کردارمان نظری اندازیم و دریابیم که تا چه حد بهای آزادی را -نه برای خود که برای دیگری- محترم داریم و به آن معتقدیم.

به امید روزی که در ایران آینده مان، هموطنی را به جرم سخن گفتن و اندیشیدن، "حساب بسته" و یا در حبس  نبینیم!

*کاریکاتور از توکا نیستانی

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

اسلام رحمانی "جرس" یا دروغ ، سانسور و افترا؟



جرس، مخفف "جنبش راه سبز" است و خود را وامدار جنبش آزادی خواهی‌ مردم ایران می‌‌داند. در کنار این وبسایت خبری، رسا -رسانه‌ سبز ایران- است که آنان خود را رسانه‌ صوتی-تصویری جنبش سبز می‌‌دانند که به دلیل عدم استقبال مردمی (و در نتیجه ناتوانی مالی‌) در اسفند ماه سال گذشته به کار خود پایان دادند.

البته ادعای نمایندگی‌ جنبش سبز بودن را تنها خود جرسیان باور دارند که از همان ابتدا و در مرامنامه وبسایت، ابهامات آغاز می‌‌شود; اختلاف مرام با مردمی که خلاف گفته های آنان را بارها در تظاهرات سبز خود فریاد زده بودند. جرسیان تنها مخالفت خود را با شکل "مطلقه" ولایت فقیه اعلام می‌‌کنند و تاکیدشان بر " اسلام اصلاح طلبانه مروج ارزشهای قرآنی، تعالیم نبوی و آموزه های علوی" خود گویای اندیشه‌های سخت بسته دینی و عقیدتی‌ ایشان است. (از مرامنامه جرس) جالب تر اینکه تمام این اصول را هم از طرف تمام جنبش سبز بیان می‌‌کنند و خود را تنها نماینده آن می‌‌دانند!

دایره خودی- ناخودی‌ها آنقدر کوچک شد که جرسِ عطالله مهاجرانی و محسن کدیور (که نه نقطه‌ای خاکستری می‌‌دیدند و نه شعار "نه غزه و نه لبنان" مردم را)، نامه محمد نوریزاد را هم سانسور کرد که چرا انتقادی به محمد خاتمی و مراجع بی‌ خاصیت شیعه وارد کرده بود. از سوی دیگر به دروغ، قصد می‌‌کنند که مشاورت مجتبی واحدی از مهدی کروبی را از رسمیت بیندازند چرا که او اصلاحات درون رژیم را تمام شده دانست و تلاشی عبث و بیهوده.

سانسور و دروغ برای جرسیان تنها محدود به اندیشه‌های سیاسی نیست که در برابر خواسته‌های اجتماعی ایرانیان هم همان شکل عمل می‌‌کنند که جمهوری اسلامی اصرار بر آن دارد. وقتی‌ می‌‌بینیم که جرسیان با بی‌ آزرمی، تصویر خانم نوشابه امیری را هم سانسور می‌‌کنند تا مبادا که مردانی از دیدن موی برهنه اش به گناه بیفتند، مسلما انتظار آنکه پذیرای اندیشه‌های غیر "علوی" باشند هم آرزویی محال است.

سیاست کلی‌ جرسیان و شورای نا شناخته "راه سبز امید" بر انتخابات درون جمهوری اسلامی و اصلاحات رژیم استوار است چه آنکه اردشیر امیرارجمند هم به زیر پرچم جمهوری اسلامی می‌‌نشینند و بر آن تاکید می‌‌کنند و نهایت خواسته‌های جنبش سبز را هم همان می‌‌داند! 

نقش این رهبران خود خوانده جنبش سبز تنها کند کردن حرکت جنبش سبز بود و با راهکار‌های پی در پی‌ اشتباه، آن را به خاموشی کشاندند. گاه نقشه "‌اسب تروا" بود و زمانی‌ هم "راهپیمایی سکوت" از ۴ تا ۶ بعد از ظهر! 

دعوای ایشان انگار از مبارزه با جمهوری اسلامی خارج شده است و شمشیر برای اپوزیسیون آن تیز کرده اند! با وقاحت، طرح دعوی حقوق بشری در سازمان ملل را یک "آرزوی شخصی‌" و "جنایت علیه بشریت" را یک "بحث انحرافی و اغراق آمیز" می‌‌خوانند و لودگی می‌‌کنند. 

امروز هم که با استناد به گفته‌های رژیم و خود فروخته‌ای چون "مسعود انصاری"، سعی‌ در کوبیدن شخصی چون رضا پهلوی دارند که امروز بیش از هر زمان دیگری در نقش اپوزیسیون جمهوری اسلامی ظاهر شده است و همگان را به اتحاد می‌‌خواند. 

شرم بر آنان که خواسته و ناخواسته به جنبش سبز ایران ظلم کرده اند، پیروزی حتمی را با ۳ سال بیشتر ادامه ریاست جمهوری احمدی نژاد معاوضه کردند و امروز هم بیشتر از پیش، آب به آسیاب جمهوری اسلامی می‌‌ریزند. 

*کاریکاتور از رادیوزمانه 

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

از خطر روزافزون جنگ تا اپوزیسیون و کمپین دوستی‌ ایران و اسراییل


در ایران امروز نه تنها یهودیان که تمامی‌ ادیان و اقوام، در بند جمهوری اسلامی هستند و بشکلی در خاک خود اسیراند. از سوی دیگر، "یهودی ستیزی" صفت مشترک تمام زمامدارن جمهوری اسلامی و مبنای فکریشان هست و از بی‌ پرده گفتن آن هم ابا ندارند؛ دلایل فقهی‌ و آیات قرآنی برای توجیه حمله به اسراییل می‌‌آورند و حتی ملیونها شهروند بیگناه یهودی را هم مستحق مردن می‌‌دانند (از اینجا بخوانید!)

امروز خطر جنگ بیشتر از هر وقت دیگر است و دولتمردان اسراییل و آمریکا صریحا امسال را زمان بسته شدن پرونده اتمی‌ جمهوری اسلامی می‌‌دانند. پرزیدنت باراک اوباما بطور مشخص تاکید می‌‌کند که فرصت‌های جمهوری اسلامی برای مذاکرات دیپلماتیک رو به پایان است و کماکان راه حل نظامی هم در دستور کار آمریکا است. (منبع +)

از سوی دیگر، اشارات ضمنی‌ دولتمردان اسراییلی نشان می‌‌دهد که در انجام یک حمله پیشگیرانه و آنی‌ حتی خود را لازم به هماهنگی‌ با آمریکا نمی‌‌دانند و البته از قدرت نظامی کافی‌ برای آن هم برخوردارند. همانطوری که در سال ۱۹۸۱ بطور یکجانبه نیرگاه اتمی‌ "ازیراک" عراق را حتی پیش از سوختگیری رآکتور آن بمباران کردند و البته خود را ملزم به هماهنگی‌ با فرانسه‌ای که مشغول تکمیل ساخت آنجا بود، ندیدند. جالب که مسیر نفوذ جنگنده‌های اسراییلی از مسیر هوایی کشورهای مسلمان اردن و عربستان سعودی می‌‌گذشت. اسراییل در سازمان ملل محکوم شد ولی‌ باز هم نه غرامتی پرداخت و البته چند سال بعد هم عملش محق جلو داد زیرا که جلوی برنامه اتمی‌ مخوف صدام حسین را گرفته بود! 

امروز هم با دورتر شدن حماس از جمهوری اسلامی و نزدیک شدن زمان پایان حکومت بشار اسد، شرایط برای حمله اسراییل بیشتر مهیا شده است. بخصوص که ارتش آمریکا از عراق خارج شده است و احتمال استفاده از فضای هوایی آن کشور برای یورش به ایران، گناهی را متوجه  آمریکا در آغاز کردن جنگ نمی‌‌کند.

سر برآوردن کمپین‌های دوستی‌ و صلح بین مردم ایران و اسراییل در شبکه‌های مجازی، خبری میمون و امیدوارکننده است. تاثیر مستقیم و مهم افکار عمومی‌ در تعیین سیاست‌های کلی‌ دولتمردان، قابل چشم پوشی نیست و امروز این وظیفه ایرانیان و اپوزیسیون جمهوری اسلامی است که در این راه بکوشند.

مردم اسراییل باید بدانند که ایرانیان یهود ستیز نیستند و اجدادشان هم نبودند. آن کوروش، شاه بزرگ ایرانزمین بود که یهودیان بابل را که به بردگی بودند آزاد کرد و به هزینه ایرانیان، برایشان معبد ساخت و با حمایت سپاه ایران به اورشلیم روانه‌شان کرد.

این مهم بخصوص بر دوش فعالین سیاسی و اپوزیسیون خارج از کشور است که به هر نحو با مردم اسراییل و حتی دولتمردان آنها صحبت کنند و آنان را از عاقبت شوم یک جنگ بزرگ دیگر در خاور میانه برحذر دارند.



*عکس از دویچله فارسی  

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

بخشایش برای هنرمندان ضد مردمی‌ تا به کی‌؟

 
همان‌ها که به دیدنشان ذوق می‌‌کنیم و از آنها امضا می‌‌گیریم و با آنها عکس یادگاری می‌‌اندازیم، هنرمندان مشهوری که دوستشان داریم و کارهایشان را دنبال می‌‌کنیم و مثل همه جهان الگوی مردم می‌‌شوند و سلطان قلبها.

همتایان غیر ایرانی‌ هنرمندان ما زندگی‌ خود را وقف انسانیت می‌‌کنند و کودکان بی‌ سرپرست را به فرزندی می‌‌گیرند و بنیاد‌های خیریه راه می‌‌اندازند و خطر سفر به ناامن‌ترین کشور‌ها را به جان می‌‌خرند تا سفیر صلح و دوستی‌ باشند; در کشور ما ولی‌ انگار همه‌چیز وارونه است و هنرمندان ما هم به اوضاع مملکت ما می‌‌آیند!

محبوبترین هنرپیشه‌های ایرانی‌ در گرماگرم جنبش سبز به بازی‌ در فیلم‌هایی‌ ضد مردم می‌‌روند و خون به ناحق ریخته هم میهنانشان را به سخره می‌‌گیرند. اگر حامد کمیلی یا رضا رویگری هم سربسته و با ابهام پوزشی می‌‌خواهند، سطحی و از سر ناچاری است و البته دستمزد کار خود را هم که قبلا دریافت کرده اند.

فراموشکاری همیشگی‌ ایرانیان هم سبب شده است که این هنرمندان با فراغ بال از تنبیه نشدنشان به کار خود ادامه دهند و در نهایت هم با یک انتقاد یا بازگشت کوچک بخشیده شوند. هنرمند بزرگی‌  چون اکبر عبدی با اراده خود به بازی‌  در فیلم اخراجی‌ها می‌‌رود و به شعور ملت ایران توهین می‌‌کند و بر زخم آنها نمک می‌‌پاشد. هنرمندان محبوبی‌ چون محمد رضا گلزار و مهناز افشار در گرماگرم جنبش سبز لباس احرام می‌‌پوشند و به زیارت بعثه رهبری می‌‌روند و پا روی پا می‌‌اندازند و پذیرایی می‌‌شوند. 

فهرست نام هنرمندان ایرانی‌ خائن به اراده ملت طولانی است. امثال امین حیایی هنوز محبوبند و در سلسله‌ فیلم‌های ضد مردمی هنرپیشگی می‌‌کنند که آخرین آن "قلاده های طلا" است که باز هم شمار زیادی از بازیگران مطرح در آن ایفای نقش کرده اند.

باید دید که آیا صرف مثلا یک انتقاد کوچک اکبر عبدی از جشنواره فیلم فجر (که چرا به ایشان پیش تر جایزه‌ای اهدا نشد!) می‌‌تواند دلیلی‌ برای بخشیدنش شود؟ دلرحمی ایرانیان تا کی‌ نصیب این نااهلان خواهد شد و آیا اتمام حجتی برای ایشان هست؟

 

ملی‌ شدن صنعت نفت، پیروزی‌ها و اشتباهات دکتر محمد مصدق


 تذکر- این نوشته به قلم من برای نخستین بار در وبسایت گویا منتشر شد. (لینک بالاترین)

ملی‌ شدن صنعت نفت و قطع کردن دست استعماری بریتانیا از ثروت‌های کشور، شور و شوقی گسترده پدید آورد و ایرانیان را یکپارچه و همصدا کرد; فرصتی شد که پس از چند قرن، احساس استقلال کنند و تصمیم گیر خود باشند. [۱]

سرمنشأ مبارزات، در خطه جنوب بود و رفتار استعماری مدیران انگلیسی شرکت نفت انگلیس و ایران (A.I.O.C) و شرایط غیر انسانی‌ کار و زندگی‌ کارگران ایرانی‌. گزارش ها،  پرده از تخلفات شرکت بر می‌‌داشت. ۵۱ درصد سهام شرکت برای انگلیس بود و در تمام موارد، حساب‌ها به سود آن کشور و آمار پرداخت‌ها و سود‌های سالیانه برای ایرانیان نامشخص و مخفی‌ بود چرا که نماینده‌ای در هیأت مدیره شرکت نداشتند! مفهوم ساده آن این بود که درآمد و ثروتهای نسل‌های گذشته و حال ایران، صرف منافع دولت فخیمه بریتانیا می‌‌شد.

راهکار انگلیس در برابر اعتراضات مردم و دولت قوام السلطنه، تحریک کردن تجزیه طلبان بود و حمایت مالی و تسلیحاتی از شورشیان; نقشه شوم لندن، جدا کردن حوزه‌های نفتی‌ ایران و ضمیمه ساختن آنها به عراق بود.

ایران به دست انگلیس تجزیه نشد و آذربایجان هم پاره‌ای از تن ایران ماند و روس‌ها هم نتوانستند امتیازی از نفت شمال ببرند (با ذکاوت قوام). آگاهی‌ مردم از خیانت‌های استعماری انگلیس در سرقت نفت ایران بیشتر می‌‌شد و تتیجه اش، تند‌ترین سخنرانی‌ها در مجلس پانزدهم بود و برای نخستین بار، پیشنهاد لغو امتیاز شرکت نفت انگلیس و ایران در خانه ملت شنیده شد.

همان آمارهای ناقص مجلس نشان می‌‌داد که فقط در سال ۱۳۲۶، ۸۲ درصد درآمد شرکت به سود بریتانیا رفته بود و مانده آن سهم ایران شد! گرچه دولتمردان وقیح بریتانیایی، چنین معامله‌ای را سخاوتمندانه می‌‌دانستند و ایرانیان را سپاس ناگذار از لطف آنان!

در سال ۱۳۲۸، ماده الحاقی قرارداد ۱۳۱۲ از ترس انتقام گیری بریتانیا در دولت ساعد تصویب شد و همان می‌ توانست سبب گردد که دعاوی آینده ایران برای اعاده طلب های خود (از سال‌های ۱۳۱۲ تا ۱۳۲۷) سخت تر شود. تصمیم گیری بر سر تصویب ماده الحاقی به مجلس شانزدهم رسید و آن زمانی‌ بود که دکتر مصدق به جدّ وارد عرصه ملی‌ کردن صنعت نفت شده بود. سرانجام، ماده الحاقی قرار داد ۱۳۱۲ با وجود حمایت دولت رزم آرا از آن،  به اتفاق آرا در مجلس شورای ملی‌ رد شد (۱۳۲۹).
 
مصدق، مصرانه اتمام کار شرکت نفت انگلیس و ایران را خواستار می‌ شد و دغدغهٔ نخست او حاکمیت ملی‌ بود. ظرف چند سال، احساسات ناسیونالیستی به حد اعلی‌ خود رسیده بود و کسی‌  یارای مقاومت در برابر خواست ملت را نداشت. رزم آرا مخالف ملی‌ شدن صنعت نفت بود و آن را به ضرر اقتصاد ایران می‌‌دانست ونوشداروی دیرهنگام  تقسیم ۵۰-۵۰ سود شراکت بین ایران و انگلستان را در دست داشت. ترور رزم آرا آخرین مانع بر سر ملی‌ شدن نفت را هم از سر راه برداشت.

مصدق لایحه ملی‌ کردن نفت را به مجلس برد که در حضور جو شدید ضّد انگلیسی، تصویب شد. از سوی دیگر، بریتانیا نتوانست نه از طریق حسین علا و نه شاه جلوی اجرای لایحه ملی‌ شدن صنعت نفت را بگیرد. بر خلاف فشار انگلستان، شاه سریعا لایحه نفت را تصویب کرد. شاه در کتاب پاسخ به تاریخ خود می‌‌نویسد: "وقتی‌ مجلس نفت را ملی‌ کرد، من کاملا پشتیبان این اقدام بودم و قانون آن را بی‌ درنگ توشیح کردم".

مخالفت با ملی‌ شدن صنعت نفت، تابو و داشتن سابقه همکاری‌های صمیمی‌ و نزدیک با انگلیس به شدت مذموم شده بودند. گرچه ضدیت تام دکتر مصدق با انگلستان از ابتدا بهترین راهکار نبود و می‌‌شد نهضت را به شکلی‌ غیر احساسی‌ هم جلو ببرد و از ضرر‌های احتمالی‌ جلو گیری کرد. نمونه آن، از دست رفتن منافع ایران در شرکت‌های تابعه (از پول نفت ایران و در کشور‌های دیگر) و از سال ۱۲۹۷ بود که به سود دولت فخیمه بریتانیا تمام گشت و البته بدهی‌های بریتانیا به ایران هم بازپرداخت نشد. [۲] محمد مصدق در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۳۰، به نخست وزیری ایران انتخاب گشت.

جنگ تمام عیاری علیه استعمار پیر انگلیس آغاز شده بود. بریتانیا نفت ایران را تحریم می‌‌کند و اجازه صدور و فروش آن را نمی‌ دهد و حتی از استخدام کارشناسان نفتی‌ به ایران جلوگیری می‌‌کند. در عوض باقی‌ مانده کارکنان انگلیسی به دستور هیأت دولت از ایران اخراج می‌‌شوند. نتیجه کار، توقف صدور کامل نفت ایران بود. دکتر مصدق به انگلیس التیماتوم و آخرین پیشنهاد‌های خود را به آن کشور می‌‌دهد:

۱- فروش مقادیری از نفت ایران با قیمت بین‌المللی به بریتانیا
۲- پرداخت غرامت کامل به بریتانیا!
۳- انجام عملیات نفتی‌ در کشور بوسیله مدیران خارجی‌ که در استخدام ایران خواهند بود.

بریتانیا پیشنهاد‌های "سخاوتمندانه" دکتر مصدق را در گرفتن غرامت در ازای ‌واگذاری کامل صنعت نفت رد می‌‌کند و با قوای نظامی خود آماده تصرف آبادان می‌‌شود که (با مخالفت شدید واشنگتن) منصرف می‌‌گردد و در عوض، از ایران به دیوان لاهه شکایت می‌‌برد. 

نیم قرن از استخرج نفت ایران می‌‌گذشت که پرچم ایران برای نخستین بار در ۲۱ خرداد ۱۳۳۰ و به فرمان دکتر مصدق بر فراز پالایشگاه و شرکت نفت ایرانی‌ و انگلیس در آبادان افراشته شد و چه لحظه با شکوه و افتخار برانگیزی برای نسل‌های پیشین بود. عنوان شرکت نفت انگلیس و ایران به شرکت ملی‌ نفت ایران تغییر کرد و نام تمامی‌ کارگران و کارمندان، در فهرست حقوق بگیران دولت ایران قرار گرفت.

هیات ایرانی‌ به رهبری دکتر مصدق پیروز کارزارهای بین‌المللی شد و هیبت بریتانیا شکسته شد; امپراطوری بریتانیا سیلی‌ خورد و ایرانیان به پیروزی ای که نیم قرن به دنبالش بودند، رسیدند. [۳] گرچه با جنجال آفرینی کمتری می‌‌شد رای دادگاه را در همان ابتدا در دادگاه لاهه جلب کرد و نه اینکه بیش از یک سال پرونده ایران بین آن دادگاه و شورای امنیت رد و بدل شود که مسلما انگلیسی‌ها خواستار به تاخیر افتادن آن و دریافت غرامت بیشتر از ایران بودند!

سیاست‌های بلند پروازانه زنده یاد مصدق بیش از اینکه بتواند تعاملی مثبت با قدرت‌های جهان ایجاد کند مصرف داخلی‌ پیدا کرده بود. مصدق پس از ملی‌ کردن نفت، با بستن کنسولگری‌ها و بیرون کردن تمام کارکنان خارجی‌ از حوزه‌های نفتی‌ و با تعیین بهایی غیر واقعی‌ (در آن زمان) برای نفت، هزینه‌های حاشیه‌ای برای کشور تراشید و صرفنظر کردن او از ادعا‌های ایران نسبت به شرکت‌های تابعه، ضرری بزرگ به اقتصاد ایران وارد کرد.

پس از نزدیک به نیم قرن، هنوز حواشی زیادی بر اتفاقات مربوط به ملی‌ شدن صنعت نفت و ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ وجود دارد. متأسفانه امروز می‌‌بینیم که برخی‌ زنده یاد دکتر مصدق را بُت خود کرده اند و از او، چماقی برای کوبیدن  شاه ساخته اند. این هم وهن تاریخ  و هم شخصیتی ملی‌ و وطن دوستی‌ چون دکتر مصدق است. گویی قضاوت در مورد وقایع آن دوره پر اهمیت تاریخ ایران، امروزه هم به آسانی ممکن نیست.

[۱]- نخستین امتیاز استخراج نفت در ایران به سال ۱۸۸۴ و به یک شرکت خارجی‌ داده شد (امتیاز نفت دالکی). پیش از قرار داد شرم آوار دارسی و بخشیدن امتیاز نفت جنوب، معاهدات زیان بخش دیگری هم برای استخج نفت و بهره‌وری از منابع طبیعی و معادن بسته شده بود.
[۲]- شرکت تابعه یعنی‌ هر شرکتی که در کمپانی حق تعیین بیش از نصف مدیران را مستقیماً یا غیر مستقیم داشته باشد و یا آنکه کمپانی در آن شرکت به طور مستقیم یا غیر مستقیم مالک یک مقداری سهام باشد که بیش از پنجاه درصد حق رای در مجمع عمومی‌ شرکت مزبور را برای کمپانی تضمین نماید. در سال ۱۳۲۸، ارزش دارایی‌های شرکت نفت انگلیس و ایران در جهان به ۲۵۴ میلیون پوند می‌‌رسید که تنها سی میلیون آن در ایران بود. متأسفانه مصدق در گرماگرم مبارزات بر سر ملی‌ شدن صنعت نفت، حق ایران  در سرمایه گذاری هایش در کشورهای دیگر را مطالبه نکرد.
[۳]- وقاحت تا بدانجا بود که سفیر وقت انگلیس در آمریکا -اولیور فرانکیز- ملی‌ شدن صنعت نفت را "مبارزه جویی گستاخانه همراه با ظرافت، قانونیت و خردِ یک مشت آدم وحشی در ایران که در نظر دارند انگلستان را غارت کنند" توصیف کرد!

منابع اصلی‌ استفاده شده در این مقاله:
"حقایقی دانستنی درباره خلع ید و ملی‌ شدن صنعت نفت" از مهندس ابراهیم همایونفر
"خون و نفت" از شاهزاده منوچهر فرمانفرمائیان
"طلای سیاه یا بلای ایران" از ابوالفضل لسانی
و منابع دیگر...

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

زندانیان سیاسی؛ چهره‌های تاثیر گذار سال ۱۳۹۰


ایران کنام پلنگان است و ایرانیان هنوز در پی‌ نقش و نگار ایوان اند. سایه شوم جنگ بر سر این سرزمین افتاده است و مباد که نسل‌های آینده مان بر سر خرابه‌های ایران به عذا بنشینند.

اقتصاد کشور از هم پاشیده است و ثروت‌های مالی و انسانی‌ است که روز به روز خارج می‌‌شوند. کشور‌های همسایه به طمع، در پی‌ سؤاستفاده اند و صداهای تجزیه طلبی از این سو آن سو به گوش می‌‌رسند. دریاچه‌ها و تالاب‌ها خشک شدند و حق ما از دریای مازندران و آب هیرمند و شط العرب کم و منابع زیر زمینی‌ مشترکمان غارت شده است.

تیشه بر نابود کردن فرهنگ و هنر برداشتند و خانه سینما بستند و روزنامه‌ها و مجلات را. صداهای مخالف خفه و رای مردم دزدیده شد و شکنجه بود و زندان و تجاوز. دورانی است که "نسرین ستوده"ها و "احمد زید آبادی"ها، به جرم اندیشیدن و سخن گفتن به حبس ‌‌افتادند و "هاله سحابی"ها و "هدی صابر"ها بر خاک.

قهرمانان امروز ما بی‌ شک همان زندانیان سیاسی اند که جان بر کف نهادند و با شهامت خود، چراغ دار جنبش آزادی خواهی‌ امروز مردم ایران شدند.

وبسایت رادیو فردا  امسال  به تقلید از مجله TIME، به صورت اینترنتی و تلفنی‌ از بینندگان خود برای تعیین چهره تاثیرگذار سال ۱۳۳۹۰ رای گیری ‌‌کرد که بیشترین رای گرفته شده به نام رضا پهلوی -ولیعهد سابق ایران- آمد; گرچه ایشان رای‌های داده شده به خودشان را به حساب زندانیان سیاسی ایران آوردند.

بر ایشان درود می‌‌فرستم که بحق چنین است و لایق تر از شیرمردان و شیرزنان در بند برای آن انتخاب نیست.

به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی.

لینک نوشته در وبسایت بالاترین


*کاریکاتور از رادیوزمانه

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

سال ۲۵۷۱; گاهشمار "شاهنشاهی" یا "ایرانی‌"؟!

 

امروزه کشور‌های عرب حوزه خلیج فارس را می‌‌بینیم که به برای هویت سازی برای خود به تکاپو افتاده اند. این کارشان در غفلت مسوولین جمهوری اسلامی (و یا شاید به شکلی‌ باج دادن آنها!)، سرقت گنجنه‌های تاریخی‌ ایران است؛ از هنر ساخت ساختمان‌های بادگیر دار و صنایع دستی‌ بگیرید تا به نام کردن مشاهیر ایرانی‌ چون ابن سینا و خواجه نصیر الدین طوسی. هویت سازی تاریخی‌ البته مختص اعراب و ترکیه نیست که تمام کشورها به جد پیگیرش هستند.

در سوی مخالف، ایرانیان (و نه تنها جمهوری اسلامی) هستند که گاه با بی‌ تفاوتی‌ از کنار میراث تاریخی‌ اجداد خود می‌‌گذرند و اصراری به یادآوری آن ندارند. شوربختانه در این مسابقه نگهداری گنجینه‌های تاریخی‌، آثار باستانی ایران است که سر از کشورهای بیگانه در می‌‌آورند و مراسم و آیین‌ها و نشان‌های ایرانی‌ است که به نام دیگران خوانده می‌‌شوند و حتی واژگانی با ریشه پارسی‌ هستند که اصالت ایرانی‌ آن را کسی‌ نمی‌‌داند. ایرانیانی که حتی با نشان باستانی شیر و خورشید خود قهر کرده انده و آن را نشانی‌ سلطنتی می‌‌دانند!

 در جایی که می‌‌شد با بالابردن گاهشمار ایرانی‌ تا بیش از ۲۵۰۰ سال که به تاریخ مدون و نبشته شده اجداد ما بر می‌‌گردد اعتبار خود را افزون کنیم، خود را به داشتن ۱۴۰۰ سال آن قانع کردیم. این البته اشتباه رژیم پیشین هم بود که میراث ایرانی‌ را "شاهنشاهی" می‌‌دانست که همه از ارتش تا گاهشمار آن بی‌شک ملی‌ بودند.

 از سوی دیگر، گاهشمار ۲۵۰۰ ساله ایرانی‌ گرچه بر مبنای فرضی‌ تاجگذاری کورش و تطبیق آن بر آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی است، می‌‌تواند امروز هم باز استفاده شود و آن ربطی‌ به نظام مشروطه یا جمهوری نخواهد داشت همچون که پرچم شیر و خورشید نیز مستقل از هر شکل حکومتی است.

به امید پاس داشت تاریخ کهن ایران!

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

علی‌ دایی; از نداری تا نشستن بر برج عاج!


شهرت علی‌ دایی از یک فوتبالیست مطرح و آقای گل جهان بودن برای ایرانیان بالاتر است. "علی‌ دایی" نه تنها نام یک اسطوره‌ ورزشی است که تبدیل به سمبلی‌ از شجاعت و قهرمانی و میهن پرستی‌ شده است.

چه بارها که ملیونها ایرانی‌ امیدشان به او بود که با تنی مصدوم و سری باندپیچی‌ شده برای تیم ملی‌ ایران پیروزی رقم زند و برای ملتی شادی به ارمغان بیاورد.

دیر از فوتبال کنار رفت و پایان خوشایندی برایش نبود.  به او ظلم و بد رفتاری شد و کسانی‌ به سبب چند بازی بد تیم ملی‌ (در زمان مربیگری اش) فحاشی کردند و شیشه های  فروشگاهش را شکستند. البته مغرض و افراطی همه جان هست و طعم تلخ این بی‌فرهنگی ها را امثال "علی‌ پروین" هم چشیده اند.

بازی در تیمهای بزرگ فوتبال اروپا علی‌ دایی را متمول ساخت و شم بالای اقتصادیش او را جز ثروتمندان پایتخت کرد تا اینکه راهش حتی به اتاق بازرگانی هم باز شد. حتی اگر بگوییم که در فوتبال ایران حرف اول را هم نمی‌‌زد آنقدر جایگاه مهمی در فیفا داشت که می‌‌توانست از فدراسیون فوتبال کشورش هم برای دستمزد خود شکایت کند و حرفش را به کرسی نشاند.

بله! او به هر چه می‌‌خواست رسید و دیگر آن جوان فقیر اردبیلی نبود که برای رفتن به تمرین پشت وانت سوار شود و دوران دانشجویی خود را با نداری در دانشگاه شریف به پایان رساند. امروز دستمزد علی‌ دایی میلیاردی است و شهره است و معروف، گرچه تمام اینها مغرورش کرد و چهره‌ای پرنخوت از او به وجود آورد. خودبینی و غرور روزافزون علی‌ دایی از او مستبدی ساخت که به خود اجازه می‌‌دهد یقه خبرنگاری را به جرم پرسشگری بگیرد و از جلسه مصاحبه اش بیرون اندازد! (از ویدیو زیر ببینید)

امروز خبر تصادف رانندگی‌ شدید علی‌ دایی را شنیدیم. خطر جانی از کنار گوش او گذشت و واژگونی خودرویش تنها جراحتی سطحی در پی‌ داشت. برای او آرزوی سلامتی‌ می‌‌کنم و امید دارم که این حادثه تکانی به او دهد و او را از برج عاج خود ساخته اش خارج کند.

لینک نوشته در وبسایت بالاترین



پی‌ نوشت- دوست عزیزم آلفرد، در بالاترین به من یادآوری کرد که در مورد مغرور بودن علی‌ دایی نباید به این ویدیو استناد کنم. دلیل آلفرد که به نظر منطقی‌ می‌‌آید را عیناً اینجا بازنوشت می‌‌کنم:
آدمهای کثیفی تو فوتبال ایران هستند. به خصوص این کنفرانس های خبری تا حالا ماجرا زیاد داشته، نه فقط دایی، بلکه برای قلعه نوعی، مایلی کهن و غیره هم مشکل ایجاد کرده اند. بعضی وقتها یک فرد غیر خبرنگار را عمدا داخل کنفرانس خبری می فرستند تا به سوالهای جهت دار مربی شکست خورده که معمولا هم از وضع روحی مناسبی نیست را عصبی کنند تا برای تیم حاشیه درست کنند. این جور حرکتها برنامه ریزی شده است. وگرنه سرمربی یک تیمی که اصلا نه سر پیاز هست نه ته پیاز و کارت خبرنگاری هم نداره برای چه باید بیاید در کنفرانس خبری و از مربی تیم بازنده سوال کنه چرا شما با دستیارهات مشورت نمیکنی؟! معلومه که برنامه ریزی شده و هدفدار هست این رفتار. 

این فرد اصولا نبایستی وارد کنفرانس خبری میشده است. تنها خبرنگارانی که کارت خبرنگاری دارند می توانند وارد اتاق کنفرانس شوند. به نظر من عکس العمل دایی هوشمندانه و مناسب بود. سوال این فرد کاملا جهت دار بود، من هم اگر بودم به این فرد می گفتم اصلا او کیست، از کدام خبرگزاری است و چرا کارت خبرنگاری ندارد.

گرچه به نظر من باز هم این توجیه ۱۰۰% برای این شکل رفتار نیست!

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

شرافت مجلسی که به دست "مطهری‌"ها بادبان شد!


پس از نزدیک به دو سال امضا جمع کردن و پس گرفتن و مخالفت‌های هیأت رئیسه، احمدی نژاد برای پاسخگوی به پرسشهای نمایندگان مجلس احضار شد. علی‌ مطهری -از طراحان اصلی‌ سوال از ریاست جمهوری- سخنرانی‌ خود را اینچنین آغاز می‌‌کند:
تخريب رييس‌جمهوری که خدمات زيادی داشته از جمله پافشاری بر حق مسلم ملت ايران در انرژی هسته‌يی، مقاومت در برابر زورگويی‌های صهيونيست‌ها در مجامع بين‌المللی و رسيدگی به مناطق محروم کشور کار آسانی نيست؛ اصولا مساله بزرگ‌تر از آن است که به اشخاص مربوط باشد بلکه مربوط به آينده انقلاب اسلامی و از بين بردن زمينه انحراف از قانون است در واقع آنکه تخريب و مفتضح می‌شود دشمن است
 باید به ایشان و همفکرانشان گفت که اصل مشکل همین جا است و سیاست‌های کلی‌ نظام که پر از اشتباه است و کشور را به سمت جنگ و ویرانی می‌‌برد. ایران جزو منزوی‌ترین کشور‌های جهان شده است و امروز هم که "سویفت"، خدمات خود به جمهوری اسلامی را قطع کرد. پافشاری برای غنی سازی اورانیوم است که جهان را در مقابل ایران متحد کرده است و حتی همان کشور‌های دوست و برادر عربی‌ که امروز بیشتر در سمت اسراییل هستند تا جمهوری اسلامی.

اکبر گنجی در مصاحبه این هفته خود با صدای آمریکا در عین بی‌ اثر، نامنصفانه و پر تقلب خواندن انتخابات مجلس شورای اسلامی انتخاب تعداد کم از روحانیون (۲۳ نفر) را از ویژگی‌‌های آن می‌‌داند. (از اینجا ببینید)

البته باید یادآور شد که تعداد اسمی صنف آخوند در مجلس کم شده است ولی‌ اندیشه فکلی‌های کت پوشی مثل علی‌ مطهری از هر مرتجع ای دگم تر است. 

آقای مطهری همانند که می‌‌گویند در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ تقلب نشد و البته در حوادث پس از آن مردم هم مقصر بودند. (منبع +) ایشان همان اند که ایرادش به احمدی نژاد از مکتب ایرانی‌ گفتن است و مخالفت با طرح حجاب و عفاف!علی‌ مطهری جشن‌های نوروز را یادآور جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران می‌ داند و می‌ گوید که هم اکنون تز مکتب ایرانی، انقلاب اسلامی را تهدید می‌کند. (منبع +)

ایشان با لحنی توهین آمیز به زنان و دختران  ایرانی‌ می‌‌گوید:  
من الان که زمستان است و هوا سرد، زن‌ها را با بلوز کوتاه و شلوار تنگ چسبان و موهای افشان در حال قدم زدن در خیابان‌ها می‌بینم و متاسفانه هیچ کس، چه مردم و چه پلیس به این زنان نیمه برهنه تذکر نمی دهد
 البته باید هم چنان بیندیشند که فرزند همان پدری هستند که چهارشنبه سوری را سنتی احمقانه می‌‌دانست. این تفکرات مختص علی‌ مطهری نیست که قریب به اکثریت مجلسیان با ایشان همصدایند. 

در مجلس شورای اسلامی انگار همه از اصل افتاده اند و خود را به جیفه دنیا فروخته اند و به پابوسی ارباب قدرت رفته اند. آنان وکیل مردم نیستند که تنها نماینده خود و نظامی اند که آنان را در -عین بی‌ لیاقتی- در چنان جایگاهی نشانده است.

شرم بر این نمایندگان که نام تک تک اشان به عنوان خائنین به ملت در تاریخ ثبت خواهد شد.

نوشته پیشین من در این مورد: 

لینک نوشته در وبسایت بالاترین